|
در مورد حاشیه های دانشگاه
|
|
|
|
||||
![]()
+
نوشته شده در شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 5:15 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بر شما دوستان عزیزم امیدوارم در امتحانات پایان ترموفق شده باشید0 حالتون هم میدونم خوبه چون اگه خوب نبود پای رایانه نمیشستید. در این چند وقت که مطلبی بر روی پرده نبود مشکلات شخصی و نیز گرفتاری های واگذاری این وبلاگ به یکی از دوستان خوبم بود که از این به بعد ایشان در این وبلاگ به نوشتن مطالب می پردازند. شما که همیشه من رو تحمل کردید آخرین مطلب که خاطره ای با مزه هست رو نیز تحمل کنید و بعد از آن شما را به خدای بزرگ می سپارم. امیدوارم مصطفی.م دوست خوبم در این وبلاگ موفق باشد. این خاطره ای که می خوام برای شما بگویم بر می گردد به ترم اول زمانی که من و مسعود با سامان آشنا شدیم و تقریبا" در آن دوران همیشه با هم بودیم و امکان نداشت یکی از ما سه نفر در دانشگاه باشد و آن دو تای دیگر نباشند.{اما الان این طور نیست چون دور و بر آقا سامان بسیار شلوغ شده تا جاییکه من و مسعود رو به یک همکلاسی فروخت. امیدوارم هم سامان و هم دوستش به پای هم پیر شوند و امیدوارم آنقدر که سامان دوستش دارد او هم سامان رو دوست داشته باشه} بگذریم یه روز من و مسعود و سامان تصمیم گرفتیم بریم ناهار سلف ولی دو بلیط برای غذا نداشتیم به هر حال رفتیم و وقتی وارد شدیم یکی از دوستان را دیدیم که میخواست برود و غذایش را بگیرد و در همین جا بود که یه فکر شوم در ذهن مسعود و سامان شکل گرفت و من به شدت مخالفت کردم ولی آنها با گفتن خفه شو به من مرا خاموش کردند. آن دوست غذایش را گرفت و آمد کنار ما نشست و ما هم هنوز غذایمان را نگرفته بودیم و کنار او نشستیم سامان شروع کرد: سعيد ديشب دلم به شدت درد گرفته بود چون هیچی تو خونه نداشتم مجبور شدم یک کره ی قالبی رو خالی بخورم بعد اومدم از یخچال آب بردارم ولی اشتباهی لیوانی رو برداشتم که پر از روغن ماهی و زرد بود و تا آخر خوردم وبعد وقتی فهمیدم چی خوردم دلم به شدت درد گرفته بود از شانس بد من همون شب خانواده هم برای دیدن من از مزار شریف آمده بودند و افغانی ها رسم دارند که دندانهایشان را در یه لیوان آب در بالای سرشان میگذارند و من هم مریض دوباره اشتباهی آبی را خوردم که معجونی از تمام غذاها بود. من دیدم آن دوستی که می خواست غذا بخورد کمی حالش تغییر کرد. مسعود شروع کرد:اینکه چیزی نیست سامان جان من دیروز در همین سلف که بودم داشتم در حین صحبت غذا میخوردم که وقتی داشتم غذا را می جویدم احساس کردم یک گوشت بزرگ همراه با برنج خود خوردم ولی احساس کردم مزه ی گوشت را نمی دهد وقتی بیرون آوردم سوسک بود از شانس من سوسک در آمد ولی فضولاتش رفت به سمت معده ی من. من فقط داشتم سامان و مسعود را نگاه می کردم آنقدر جدی حرف میزدند که من هم داشت حالم به هم می خورد. سامان:مسعود جان تو خیلی داری سخت می گیری مردم ما{افغانستان}در غذای روزانه شان باید 100 گرم سوسک بخورند وگرنه در بدنمان ویتامین 12 ایجاد نمی شود. آن دوستمان یک قاشق از غذایش را هم نخورد فقط داشت به ما نگاه میکرد. مسعود:حالا گوش کن بعد که فهمیدم سوسک به همراه فضولاتش را خوردم در ناحیه ی شکم احساس درد کردم و در همان وقت عضلات شکمم کار کرد و از فضولات سوسک گرفته تا پوست گوجه فرنگی و سر بادمجان را بالا آوردم. آن دوستمان با آه و ناله طاقت نیاورد و به سمت دستشویی رفت و آبی به سروصورت زد وبعد هم سلف را با ناراحتی ترک کرد و رو به ما کرد و گفت:نوبت من هم میشود. و ما هم شروع به غذا خوردن کردیم البته من نتوانستم بخورم ولی سامان و مسعود هر 3 غذا را با کمال پررویی نوش جان کردند. 3روز بعد ساعت 13.30 سلف دانشگاه درست حدس زدید روز انتقام فرا رسید و ما که برای آن روز 3بلیط برای غذا داشتیم میخواستیم غذایمان را بخوریم که آن دوستمان به همراه دو نفر دیگر وارد شد و آمدند کنار ما نشستند. شروع کردند از انواع حیوانات در غذا و البته به همراه فضولاتشان. و نیز انواع بالا آوردن را هم آموزش دادند و کلا" باید بگم یک محیط کاملا" غیر بهداشتی برای ما فراهم کردند و ما هم در حین غذا خوردن بودیم. آنها حرف می زدند و جواب ما این بود. سامان:به به خوب توی اون برنجی که گفتی غورباقه نبود چون ما افغانی ها عادت داریم برنج رو با غورباقه و سوسک میخوریم وای چه مزه ای داره! مسعود:عباس جان اون شب که گفتی بالا آوردی آیا در محلول هایی که از دهان مبارک خارج شد سوسکی که بیرون آمد با فضولات بوده یا بدون آن. خلاصه کنم به هر حال غذای ما تمام شده بود و آنها حرف می زدند.من از این لحظه چیزی یادم نمیاد و وقتی چشم باز کردم در ساختمان شماره 2 بودم و فقط فهمیدم بعد از این که ما غذایمان را خوردیم آنها همچنان حرف می زدند که سامان و مسعود پریدن میان حرفای آنان و با زدن چند بمب شمیایی که نشانه ی هضم غذا بوده چنان سلف را به گند کشیده بودند که 3نفر در سلف به شهادت رسیدند و من هم بیهوش شده بودم و سامان و مسعود من را از آنجا نجات دادند. آن دوستمان که قصد انتقام داشت راهی بیمارستان شد و وقتی به هوش آمد از شدت بوی ان بمب های شمیایی حافظه اش را از دست داده بود و هیچ چیز یادش نمی آمد. جا دارد که از دوستان خوبم سامان و مسعود تشکر کنم که اگر مرا از سلف بیرون نیاورده بودند هم اکنون در بهشت زهرا خوابیده بودم.
+
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 13:3 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام.
در این چند روزه که ورودیهای ۸۴ به ما اضافه شدند همه میپرسند که این ورودیهای ۸۳ چه کسانی هستند؟ و چرا اینقدر محبوب هستند حتی در میان اساتید؟ در این چند روز که آدرس این وبلاگ توسط دوستان در اختیار ورودیهای ۸۴ قرار گرفته و بنده بنا به وظیفه خویش در امر فرهنگ سازی شما دانشجویان عزیز به شما عزیزان نکات مهمی را گوش زد میکنم تا همانند ما محبوب شوید. ۱.هیچ گاه به موقع سر کلاس حاضر نشوید و همیشه با ۵ یا ۱۰ دقیقه تآخیر به کلاس بروید و اگر استاد به شما تذکر داد او را با حذف کردن درسش تهدید کنید واگر تذکرش جدی بود فقط با صدای بلند بخندید و بیرون بروید. ۲.شب امتحان شبی بزرگ و فراموش نشدنی است چون فقط این شب است که تازه میفهمیم در طول ترم چه درسهایی یاد میگرفتیم. ۳.در بین خودتان گروههای مختلف تشکیل دهید طوری که همیشه با هم باشید و در راهروها قدم بزنید ولی به شدت مواظب باشید در حین قدم زدن ورودیهای ۸۳ نباشند چون کمتر از ۲ دقیقه منهدم میشوید. ۴.این نکته مخصوص دانشجویان زیست شناسیه ۸۴ میباشد شما عزیزان دشمن زیاد دارید چون این رشته بهترین رشته دانشکده علوم است و حسودان به شما حسادت میکنندپس برای انها تریپ ترحم بگذارید . ۵. همیشه با هم باشید و قدر این روزها را بدانید همیشه در کنار هم باشید و همدیگر را تنها نگزارید و یادتان باشد آدم ترسو نمیتواند عشقی که در دل دارد بیان کند . بر گرفته شده از تجربیات سامان و مسعود
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 13:32 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام میکنم به تمام دوستان خوبم
امیدوارم که خوب باشید من اولین مطلب جدی رو می خوام براتون در وبلاگ قرار دهم. من در این یک هفته به شدت آزار دیدم حتی از اساتید چون چند نفر آدرس این وبلاگ رو به آنها داده بود. من ابتدا ناراحت شدم چون من برای شما دوستان این وبلاگ رو ایجاد کردم که هم با هم بخندیم و هم مشکلات و عیب های یکدیگر را به هم گوشزد کنیم. اما این اتفاق خیلی از حقایق را برای من فاش کرد من فهمیدم دوستان بسیار خوبی دارم که در تنگناهای زندگی میشود دستم را بر شانه ی آنها بگذارم خودم را بالا بکشم. من فهمیدم که میتوانم در مواقع سختی به آنها تکیه کنم. من از همه ی آنها تشکر میکنم چه سامان که حمایت میکند چه ایکس که زیبا سخن میگوید چه حسام که مخالف است چه بلو که از من خوشش نمیاد چه {زیست ۸۲} که توهین میکند و چه مجهول که کنایه میزند و چه سلمان که طرفداری خودش را ابراز میکند و همه همه و............................. من فقط به خاطر شما دوستان خوبم با قدرت ادامه خواهم داد و شما شاد باشید من شادم . من میخوام بهتون بگم قدر این روزا رو بدونید. در ضمن آقایون و خانوما میتوانید کوچکترین انتقادی دارید از هر کس میتوانید بیان کنید و من با آن شخص صحبت خواهم کرد چه استاد و چه دانشجو. ارادتمند شما.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 20:20 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام
شخصی به نام م.اخوان مهدی که از دوستان ما در دانشکده ی علوم می باشد قصد انصراف از این رشته را دارد و می خواهد رشته ی بیهوشی را در دانشگاه آزاد دنبال کند آنهم کاردانی. من برای ایشان ابراز تاسف کردم ولی ایشان که تازه گواهینامه ام گرفته بسیار خوشحال است که قبول شده. این دوست عزیز ما می خواهد در آینده فوق لیسانس در تهران بخواند {به همین خیال باش} چه آرزوی قشنگی ؟ من همین الان به ایشان عرض میکنم وقتی خودم مدرک فوق و بعد دکترامو گرفتم سلامت می کنم. من از روی صداقت و کرامت و شهادت و ولادت و سخاوت و جسارت و شهامت و شجاعت به ایشان گفتم نرو{تیتراژ پایانی ارث بابام رو خوندم} ولی ایشان گفتند مایه داری و هزار دردسر. و من گفتم: نه برو آدم به آدم میرسه بعد نگی نگفتی. ایشان گفتند:تو برو لیسانستو بگیر دکترا پیشکش و من که دیگر کم آورده بودم با ایشان خداحافظی کردم و ایشان هم رفت به سوی آینده و سرنوشت شوم خویش. ۱۰ سال بعد من دکترامو گرفتم و اخوان هنوز پشت کنکور برای کاردانی به کارشناسی . او دیگر از درس خواندن خسته می شود و در یک سی دی فروشی مشغول به کار می شود و در بلوار سجاد من ایشان را می بینم او من را نشناخته و به من میگوید آقا سی دی داریوش جدید دارم. من هم خودم را معرفی می کنم و ایشان را به عنوان منشی یا معاون خود در آزمایشگاه بزرگ زیست شناسی حسین زاده استخدامش می کنم. ای دوستان پس نگران آینده ی خود نباشید تا منو دارید غم نداشته باشید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 12:50 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام خدمت دوستان عزیزتر از جانم
نوبتی باشد نوبت یکی دیگر از دوستان خوبم است بله درست حدس زدید مسعود ع. البته بیوگرافی این دوستمان به همین سادگی نبود با سختی توانستم این مطالب را جمع آوری کنم از این مرد بزرگ. مسعود در سال ۱۳۶۵ در شهر بندری فلوجه در کشور ستمدیده و محروم عراق بدنیا آمدو دوران کودکی را در محله ی جواد نشین کارخانه ی قند آبکوه فلوجه گذراند و در همان جا بود که نام مستعار جی را برای خود انتخاب کرد. جی مخفف جواد یساری می باشد. او تحصیلات ابتدایی و راهنمایی در همان جا گذراند و برای ادامه ی تحصیل به بغداد آمد و در آنجا بود که با آیت الله سیستانی آشنا و شیفته ی او شد و در خدمت ایشان شاگردی کرد و از پیروان مخلص خداوند گردید. در همان زمان بود که آمریکا به عراق حمله کرد و اولین شهری که مورد تهاجم قرار گرفت فلوجه بود و مسعود تعدادی از بستگان خود را از دست داد و به همین علت پیش آیت الله رفت و قسم خورد که از آمریکا انتقام می گیرد و برای همین به صورت مخفی و جاسوس به ایران آمد ولی آیت الله را با خبر نکرد و آیت الله که فکر کرده بود جی {مسعود} فرار کرده او را خائن معرفی کرد و تا به حال دولت عراق نتوانسته جی را پیدا کند چون جی به خوبی تغییر قیافه داده بود و عکسی که آنها در اختیار داشتند از مسعود آنچنان جوادی بود که عباس قادری و یساری جلوی عکسش کم می آوردند. به هر حال او مشهد را انتخاب کرد برای زندگی و برای اینکه به همه نشان دهد که از آمریکا انتقام گرفته در دل به بوش ناسزای بدی گفت و کاخ سفید منهدم شد او گفت: بیشعورا. منتظر بعدی باشید. بر گرفته از کتاب خاطرات جی
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم شهریور 1384ساعت 2:36 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به نام خداوند بزرگ
با سلام دوباره در این چند روز که تمام ورودی های ۸۳ مشغول انتخاب واحد بودند چندین نفر از من خواستند که بیو گرافی بعضی از آقایون را در این وبلاگ به نمایش بگذاریم و با آقای شریعتی هم صحبت کردیم و ایشان هم اجازه را به ما دادند. چندین نفر از من خواستند در مورد آقایان سامان الف و سلمان الف و مسعود ع بیشتر بدانند و من هم چون با این عزیزان سال ها آشنا هستم و از نزدیک شاهد فداکاری آنها هستم بیوگرافی این دوستان خوبم را تقدیم میکنم. آقای سامان الف:ایشان متولد سال ۱۳۶۵ در شهر مزار شریف در کشور افغانستان هستند و تحصیلات ابتدایی را در کابل گذرانده و به عنوان شاگرد ممتاز انتخاب شد. او راهنمایی و دبیرستان را با موفقیت در کابل گذراند و با دست پر به مزارشریف باز گشت. طالبان مشغول جمع آوری سرباز بودند و به سامان هم پیشنهاد دادند و او با شجاعت قبول نکرد. سامان از بچگی به درس علاقه ی وافری داشت و دید نمی تواند در کشور افغانستان به آرزویش برسد تصمیم بزرگی گرفت و می خواست برای ادامه ی تحصیل به ایران بیاید ولی طالبان این اجازه را به او ندادند او حتی شخصا" با بن لادن صحبت کرد ولی او قبول نکرد ولی او دست برنداشت و با تغییر چهره می خواست به ایران بیاید و ریش مصنوعی بلندی به صورت آویخت و راهی ایران شد و در بین راه او را با بن لادن اشتباه گرفتند و او دستگیر شد. اما او بلاخره به ایران آمد و مشغول تحصیل شد ولی او خیلی با معرفت هست و هیچگاه زادگاه خود را فراموش نمی کند و برای سرزمینش می گرید. منتظر بیوگرافی های بعدی باشید. حسام
+
نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 1:57 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
با سلام خدمت شما عزیزان مدیر وبلاگ آقای محمد شریعتی اعلام کرد:
هر گونه تبلیغ در بخش نظرات رایگان می باشد. و اگر هر فردی مطلب خاصی داشت می تواند حضوری به خودم مراجعه کند ویا به آی دی بنده آف بگذارند و لطفا" از طریق ایمیل اقدام نکنید که جوابی نخواهید گرفت. در ضمن از بخش نظرات هم می تونید با مدیر وبلاگ آقای شریعتی ارتباط برقرار کنید. آقای محمد شریعتی مدیر وبلاگ اعلام کرد که آقای حسین زاده هیچ نقشی در این وبلاگ ندارد و به اسم نویسنده اصلا" توجه نکنید. h_r_h1362 این آی دی محمد شریعتی مدیر وبلاگ
نویسنده: حسام.م معاون مدیر
+
نوشته شده در یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 13:49 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
سلام بر هر کسی که این مطلب را می خواند امیدوارم که خوب باشید من می خواهم از کسی صحبت
کنم که تمام وقت گرانبهایشان را برای ما گذاشته اند ایشان همیشه به دانشجویان اعتماد دارند و اعتقاد دارند که دانشجو هم در کارهای مهم میتواند موفق باشد. ایشان برای دانشجو شخصیت قایل میشود و برای همین است که همه از ایشان به عنوان استاد نمونه یاد می کنند. ایشان با دانشجویان دوست هستند و دانشجو هم به ایشان به عنوان استاد نگاه نمیکند بلکه به عنوان یک حامی و یک دوست نگاه میکنند. من همیشه حقایق را گفتم و می گویم و دوست دارم بدانید که ایشان حتی در این ترم که من با ایشان درس داشتم آن هم جانورشناسی۲ به من نمره ندادند و باید ناراحت باشم . به چه علت از ایشان تعریف و تمجید می کنم چون فقط حرف من نیست تمام بچه ها میگویند. جناب آقای دکتر نعمتی ما صمیمانه از شما تشکر می کنیم و امیدواریم بتوانیم در آینده زحمات شما را جبران کنیم. استاد همیشه در قلب ما جا دارید و یادتان نرود ما به وجود شما بر خود می بالیم. دانشجویان دانشکده علوم
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 2:58 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خری آمد بسوی مادر خویش بگفت مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری اگر تو بچه ات را دوست داری خر مادر گفت ای بسر جان تو را من دوست دارم بهتر از جان ز بین این همه خرهای خوشکل یکی را کن نشان چون نیست مشکل خرک از شادمانی جفتکی زد کمی عرعر نمود و بشتکی زد بگفت مادر به قربان نگاهت به قربان دو چشمان سیاهت خر همسایه را عاشق شدم من به زیبایی نباشد مثل او زن بگفت مادر برو بالان به تن کن برو اکنون بزرگان رو خبر کن به آداب و رسومات زمانه شدند داخل به رسم عاقلانه دو تا بالان خریدند بای عقدش به افسار طلا با بول نقدش خریداری نمودند یک طویله همانطوری که رسم است در قبیله خر عاقد کتاب خود گشایید وصال عقد ایشان را نمایید دوشیزه خر خانم آیا رضایی ؟ به عقد این خر خوشتیب در آیی؟ یکی از حاضرین گفتا به خنده عروس خانم به گل چیدن برفته برای بار سوم خر ببرسید که خر خانم سرش یکباره جنبید خران عرعر کنان شادی نمودند به یونجه کام خود شیرین نمودند ............................................ .....................................
قابل توجه خوانندگان عزیز اصلا منظورم سعید نیست ها.......
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 11:3 توسط سعید رضا حسین زاده
|
|
|||||
|
|||||